X
تبلیغات
بارون میاد...

بارون میاد...

خدا کنه بوی رفاقت بیاره !!!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1392ساعت 16:27  توسط یاس  | 

ساکت شو...

باید ساکت شوم...
غیر قابل تحمل شده‌ام!
تا لب باز می‌کنم، اطرافیانم را ناراحت می‌کنم...
پس ساکت می‌شوم...
من می‌مانم و فضای مشکی ذهنم،
که آن طرفش نور است!
همانجا می‌نشینم و آنقدر زل می‌زنم به نور،
تا که شاید از ظلماتی که گرفتارش شدم رها شوم...

ببخشید مرا... ببخشید...


چقدر خوب است که این روزها باران می‌بارد...
اگه باران نبود شاید دق می‌کردم...
خداجون مرسی



گوشیمم خراب شد... الحمدلله




شاید دیگه ننویسم

حلالم کنید

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 3:33  توسط یاس 

دروغ ها...


شعار: ترجیح می دهم حقیقتی آزارم دهد تا اینکه دروغی آرامم کند....


دروغ همیشه دامن گیر می شود...
مثل دروغی که تو گفتی، آن روزیکه از سر بی حوصلگی گفتی حل المسائل معماری را نداری!
و بعدش هم بخاطر عذاب وجدانت گفتی که من دارمش، بیاید از من بگیرد!

و شاید... شاید این دروغ بهانه شد!
و دیدی که... من دروغت را ادامه دادم... دروغ گفتم...
به پدر... مادر... برادر... خواهر... دوست.... و گاهی به خودم!

حالا دروغ ها دامن گیرم شده اند....


 *** امشب حال خوبی ندارم، آن دروغ فدای سرت دوست عزیزم....
        مرا ببخش....
        کاری که من کردم ربطی به دروغ تو نداشت...
        و دروغ تو در برابر دروغ های من هیچی نبود... هیچی نبود...



 *** کاش خدا مرا ببخشد... اما من دروغ گفتم... حق الناس است...

         وای به حال من!


 *** دیروز هانیه میگفت: وقتی بمیریم تازه می فهمیم چه کارهای مسخره و بیهوده ای تو دنیا کردیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 2:25  توسط یاس  | 

دعا...

خدایا
نعمت "عافیت" مبدا و "عاقبت بخیری" مقصد همه نیازهاست...
بین این مبدا تا آن مقصد، والاترین ِ نیازها دلخوشیست.

ای بی نیاز
به بزرگیت سوگند،
و به برکت این ماه و این شب ها،
آن را به تمامی عزیزان عطا فرما...


التماس دعا


 *** نگاه دنیا به علایقم ثابت مانده!
        دیشب تسبیحم که همیشه خیلی مراقبشم و با احتیاط کامل باهاش ذکر میگم،
        موقع ذکر گفتن دیدم که گره نخش یه کوچولو باز شده! بستمش، محکم ِ محکم...

        اما نگاه دنیا به علایقم ثابت مانده است عجیب!


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 23:24  توسط یاس  | 

قدر...


سوره انا انزلناه در وقت سحور بخوانید
که هر که این سوره مبارکه را در وقت افطار کردن و سحور بخواند،
در مابین این دو وقت ثواب کسی را داشته باشد که در راه خدا
در خون خود بغلطد...

مفاتیح الجنان - قسم سیم در اعمال سحرهای ماه مبارک رمضان

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 1:24  توسط یاس  | 

کوری...

 

کوری (به پرتغالی:  Ensaio sobre a Cegueira) رمانی از ژوزه ساراماگو که نخستین بار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد و در سال ۱۹۹۸ جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد. ساراماگو در این رمان از کوری آدم‌ها نوشته است. در این رمان هاله‌ای سفید رنگ بعد از کور شدن افراد مقابل چشمانشان ظاهر می‌شود.
ساراماگو در رمان کوری برای شخصیت‌ها اسم انتخاب نکرده است. با وجود این پیچیدگی در رمان ایجاد نشده و خواننده به راحتی می‌تواند با شخصیت‌های رمان ارتباط ذهنی برقرار کند. ویژگی دیگر این رمان در بازگشت‌های زمانی به گذشته و آینده در خیال شخصیت‌های رمان است که به زیبایی و جذابیت آن افزوده است.***

 .

به تازگی این رمان رو مطالعه کردم و بسیار لذت بردم... پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.
فیلم کوری هم در سال ۲۰۰۸ ساخته شده که به زیبایی رمانش از آب در نیومده اما دیدنش خالی از لطف نیست (بعد از اتمام کتاب فیلمشو دیدم)... من فیلم هایی رو دیدم که رمانش رو از قبل خونده بودم مثل لیلا - بادبادکباز - ربه کا - بر باد رفته (اسکارلت) و ... که به قشنگی خود رمان نبودند اما فیلم های خوبی بودند. الانم دنبال فیلم های بلندی های بادگیر و تصویر دوریان گری هستم.

 

  *** ویکی پدیا: کوری (رمان) - کوری (فیلم) 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 15:54  توسط یاس  | 

محبت به خدا...


مثل آنانکه "خدا را فراموش کرده"  غیر خدا را به دوستی برگرفتند، در "سستی و بی بنیادی" حکایت خانه ایست که عنکبوت بنیاد کند و اگر بدانند سست ترین خانه ها خانه عنکبوت است که "به کمترین باد حادثه خراب می گردد" عنکبوت، آیه 41

.

.

.

حضرت سلیمان ع گنجشکی را دید که به ماده خود می گوید:
چرا از من اطاعت نمی کنی و خواسته هایم را بر نمی آری؟ اگر بخواهم می توانم تمام قبه و بارگاه سلیمان را با منقارم به دریا بیندازم!

سلیمان از گفتار گنجشک خندید و آنها را به نزد خود خواست و پرسید:
چگونه می توانی چنین کار بزرگی را انجام دهی؟

گنجشک پاسخ داد:
نمی توانم ای رسول خدا، ولی مرد گاهی که می خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خویشتن را بزرگ و قدرتمند نشان دهد، از این گونه حرف ها می زند. گذشته از اینها عاشق را در گفتارش و رفتارش نباید ملامت کرد!

سلیمان از گنجشک ماده پرسید:
چرا از همسرت اطاعت نمی کنی، حال آن که او تو را دوست می دارد؟

گنجشک ماده گفت:
یا رسول الله، او در محبت من راستگو نیست، زیرا با دیگری نیز مهر و محبت می ورزد.

سخن گنجشک چنان در سلیمان اثر بخشید که به گریه افتاد و سخت گریست. آن گاه چهل روز از مردم کناره گرفت و پیوسته از خداوند می خواست علاقه دیگران را از قلب او خارج کرده، محبتش را در دل او خالص گرداند.

*** داستان های بحارالانوار، ج2، ص201


در دل ندهم ره، پس از این مِهر بتان را

مُهر لب او، بر در این خانه نهادیم

                                                  حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 14:20  توسط یاس  | 

هنوز...

تو را نمی دانم اما من "لیلا" را یادم هست،
"نیمه پنهان" را یادم هست،
"دو زن" را هم همینطور...

تو را نمی دانم اما من هنوز "آنه شرلی" می بینم،
و هنوز "بابا لنگ دراز" را...

تو را نمی دانم!
اما من...

من هنوز همانم!
همان دخترک سیزده یا چهارده ساله!
همانی که از تاریکی می ترسد!
از خیانت میترسد!
و از مرگ!!
و
همانی که لبخند می زند!
همانی که کتاب و فیلم تفریحش است!!!
همانی که با خودش بیشتر از همه انسانها حرف میزند!
همانی خیالپردازی میکند!!!!

تو را نمی دانم!
اما من به یکی از آرزوهای کودکی ام رسیده ام.. فقط یکی از هزاران آرزو! (البته فعلا در حال حاضر یکیش)

تو را نمی دانم!

تو را نمی دانم!

اما من....

اما من هنوز هم تا دل ِ گرفته می بینم، زیر لب زمزمه می کنم:

زندگی یعنی یک سار پرید!
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست!
مثلا
این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته،
یک نفر دیشب مرد!
و هنوز نان ِ گندم خوب است!
آب می ریزد پایین،
اسب ها می نوشند،
قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان
روی ستون فقرات گل یاس....


 *** تولد همه ی محمد هایی که امروز بدنیا اومدن مبارک! (مبعث مبارک)

 *** از خـواب شیرین، ناگــــه پریدم، او را نـدیدم، دیگـــر کنـارم، به خدا، 
         جانم رسیده، از غصه بر لب، هر روز و هر شب، در انتظارم، به خدا...

 *** من دختری با کفشهای کتانی با بندهای قرمز هستم!!!!!!

 *** لطفا سیگار نکشید، پوستتان خراب می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 0:30  توسط یاس  | 

تمام...

۲تیر آخرین امتحانمو دادم...
آخرین امتحان دوره کارشناسی...
این ۲سال خیلی سریع گذشت...
خیلی سریع...

اینم عکسی از اون روزها:


  *** اگه گفتی من کدومم؟!!!!... 

  *** امروز جشن فارغ التحصیلی بود... خودمونو کشتیم از عکس... با کلاه و شنل و این بساط ها !
         پسرها با کلاه خیلی خنده دار و بامزه شده بودن
         جای بعضی ها خالی بود

         تازه رسیدم خونه (۴تیر - ۱۸:۳۰)

  *** تصمیم گرفته ام دیگر به کسی که پنیرم را جابجا کرده است کاری نداشته باشم...


 

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت 0:58  توسط یاس  | 

چندباره...

دوباره....

دوباره....

دوباره....

دوباره حالش بهم می خورد!....

دوباره همه ی دوباره ها تکرار می شود....

سه باره...

چهارباره...

چند باره!

چند باره...

هر شب نسبت به شب قبل ضعیف تر می شود،

تنها خدا را دارد،

فضای مشکی ذهنش را، (که آن طرفش سپید است)

و بالشتی که پر از گریه های شبانه است...***



*** سرمو ول می کنم رو بالشتی که پر از گریه های مادرمه... (زنده یاد حسین پناهی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 1:22  توسط یاس  | 

صابر...

وقتی حس میکنی که طرف مقابل داره دروغ میگه، تحمل شنیدن حرف هاش سخته.. حالا فک کن... من بیشتر از یک هفته دارم به حرفهای فردی گوش میکنم که مطمئنم دروغ میگه!!!!! خیلی وحشتناکه...

خواهرجونیم حقیقتو از زبون خود دروغگو شنید ولی قول داده بود به کسی نگه اما چون طاقتش تموم شده بود و منم بهش خیلی نزدیکم به من گفت، منم توی این چند روز خیلی بهم فشار اومد به مرتضی (قول) گفتم... وای که چقدر عصبی شد!!!!!

هر سه تامون خودمونو زدیم به اون راه! که خواهرجونی بد نشه و فامیل به هم نریزه!
هر سه تامون هم موندیم که سکوت و بد نشدن خواهرجونی و این وضعیت و اوضاع خوب دروغگو بهتره یا عکسش!!!
خیلی خیلی خیلی تحمل دروغگو و رفتار و حرفهاش واسم سخته... روانم ریخته به هم!

عجب صبری خدا دارد....


*** وحیده دلدرد داره... غصه دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 0:56  توسط یاس  | 

خداجون...


خداجون گفته بود: هر چی میخوای به من بگو... از من بخواه تا بهت بدم...

خداجون گفته بود: من صلاحتونو بهتر از خودتون می دونم...

تازگیها خداجون میگه: دیدی انسان؟ دیدی اونی که خواستی بهت دادم اما... حالا فهمیدی من صلاحتو بهتر از خودت میدونم؟...

ذات کمال هستی بخش ، عاشق ِِ کمال هستی خویش است ،
و عشق و محبت او به ذاتش منشا عشق او به آثارش می باشد.

.

.

.

.


این روزها که می گذرد، شادم!

این روزها که می گذرد...

شادم که می گذرد، این روزها!

شادم که می گذرد...

(زنده یاد قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 14:23  توسط یاس  | 

بی کسی...


دیالوگ های عاطفی! و غمناک!!! فیلم:

نسرین(خیلی ناراحت): من چند ماه پیش مادرمو از دست دادم...
بابام هم... بهتره بگم ندارم...
توی این دنیا فقط یه برادر دارم،
اونو ازم نگیر

اسی(با غمی جانکاه): تو چند ماه پیش مادرتو از دست دادی من اصلا نمیدونم مادر چیه!
پدرم هم فقط کمربندشو یادمه،
برادرم ندارم...
باز تو حداقل خواستگار داری!!!!!!  

+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 0:3  توسط یاس  | 

حرف های نگفته...

یک دنیا حرف روی دلم تلنبار شده است....

هر شب قبل از خواب مرورش میکنم!

گوشی نیست برای شنیدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 2:29  توسط یاس  |